طبری در تاریخ خود مینویسد:«عمر بن خطاب به در خانهی علی آمد، در حالی که گروهی از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وی رو به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند! خانه را به آتش میکشم مگر این که برای بیعت بیرون بیایید. زبیر از خانه بیرون آمد در حالی که شمشیری بر دست داشت، ناگهان پای او لغزید و شمشیر از دست او بر زمین افتاد.»[۱]
علامه مجلسی در بحارالانوار روایتی نقل میکند:«ایشان با جمع آوری هیزم زیادی بر در خانهی علی سعی در آتش زدن خانه کردند. فاطمه پشت در ایستاد و آنان را به خدا و پدرش محمد، (پیامبر اسلام) سوگند داد که دست از ایشان بردارند و منصرف شوند. عمر تازیانه را از دست قنفذ، غلام ابوبکر گرفت، و به بازویش زد چنانکه همچون بازوبند به دور بازویش حلقه زد. سپس لگدی به در زد و آن را به طرفش راند. او که آبستن بود، به رو درافتاد. سپس چنان او را سیلی زد که گوشوارهاش از گوشش کنده شد و درد زایمان او را فرا گرفت و محسن را کشته، سقط کرد».